تصميم نه ... كه غيبت كبري نوشته ام


در دفـتـرم هــزار معـما نوشته ام

يعني كه باز نام شما را نوشته ام


خورشيد پشت ابر ! ببين دفتر مرا
ديشب هزار مرتبه فردا نوشته ام


عمــريست روي تخـته سـيـاه نگاه خود
تصميم نه ... كه غيبت كبري نوشته ام


پشت در كلاس ، فقط گفته اي و من
از درس انـتـظـار تو امـلا نوشته ام


زنگ كلاس... بغض تو... موضوع انتظار
از جمــعه هـاي غــم زده انشـاء نوشته ام

امان زلحظه غفلت که شاهدم هستی!


چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی،برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم.

 آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته،...

القصه…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا!

ادامه نوشته

چند روزی به آمدن عيد مانده بود

متن بسیار زیبایی را داشتم میخوندم، گفتم شما هم استفاده کنید

  (نکات اخلاقی اون رو هم خودتون دریابید) 


چند روزی به آمدن عيد مانده بود.

بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت:

حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم    (ادامه مطلب)

ادامه نوشته

بهار انقلاب خجسته باد...

         ۲۲بهمن بهار انقلاب اسلامي گرامي باد          


                                                                      

تکرار در تکرار



تکرار در تکرار در تکرار در تکرار...
جامانده ام در این همه تکرار طوطی وار

هی شعر گفتم، گریه کردم، از تو پرسیدم:
کی میرسد؟ کی میرسد؟ کی میرسد دیدار؟!

انقدر هر شب از تو گفتم تا که خوابم برد
همبستر دفتر، هم آغوش قلم -خودکار-

ما را کدامین کوچه خواهد برد تا خورشید؟!
قد راست کرده آخر هر کوچه یک دیوار

ای عشق! یا دل را ببر تا سرزمین دوست
یا قید این دل را بزن! ، دست از سرش بردار!

ارزش واقعی انسان به چیست؟

(این کلام از جناب علامه جعفری نقل به مضمون است)

علامه محمد تقی جعفری (رحمه­ الله­ علیه) می­فرمودند:

عده­ ای از جامعه­ شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند.

موضوع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».

برای سنجش ارزش خیلی از موجودات معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه­ی آن است. اما معیار ارزش انسان­ها در چیست.هر کدام از جامعه شناس­ها صحبت­ هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه دادند.

بعد گفتند: وقتی نوبت به بنده رسید گفتم :

ادامه نوشته

سالروز تحقق آرزوی انبیا

مولا جان تسلیت!




امشب که زمین و آسمان میگرید
از ماتم عسگری جهان میگرید

جا دارد اگر که شیعه خون گریه کند
چرا که مهدی صاحب الزمان میگرید

مولا جان تسلیت ما را هم در ماتم فراق پدر بپذیر...

باز هم انتظار

به چند قدم دعوتتان كنم ، مي زنيد؟ شنيده ام شما با قدم هايتان هم حتي مهربانيد ! آن قدر كه هيچ وقت نمي زنيدشان . . . آن قدر نمي زنيد كه تمام پياده روهاي پير شهر از قدم هاي نزده تان پر مي شود . . . آن قدر نمي زنيد كه اين شهر هي قد مي كشد ، هي قد مي كشد و آنقدر بزرگ مي شود كه كم مي شود ! كوچك مي شود . . . خيلي كوچك . . .



بوف هاي اين سرزمين روز به روز كورتر مي شوند و هيچ هدايتي نيست . . .اما تو مي تواني باشي ، تو مي تواني هدايت باشي . . . نامت مگر مهدي نبود ؟ مگر از مشتق هدايت نمي آيي ؟ مي آيي مي دانم . . . من اين درس ها را سال هاي پيش پس داده ام ، مي دانم كه از مشتق هدايت مي آيي . . . شنيده ام يك روز مي آيي . . . آنقدر مي آيي و آنقدر آمدنت به تن لحظه هاي زندگي مان مي آيد كه هيچ وقت آمدنت را در نمي آوري و هميشه بر تن مي كني و نمي روي !

تن هاي تنيده از تنهايي و روح هاي تلخ ذائقه از غربت . .  . شكست موزاييك هاي پير پياده رو و چراغ هاي هميشه خاموش اين شهر . . .

باز هم انتظار . . . يعني باز هم ؟ . . .

به قلم: فريبا شريفي

 .

آخرین کلام...


        



مهدیـا چه غریـب است غربـت تو نزد ما زیرا که ما با تو غریـب و تو با ما قریـب...

به حق آخرین آدیـنه انتـظار دل ما را قریـب کن...